«من از جنس توقف نیستم.»

توقف، سنخیتی با این روحیه ندارد؛ این نخستین و آخرین اصل است. هیچ‌چیز جز مرگ، توان از پا درآوردن این اراده را ندارد. در نگاهم، پروژه صرفاً یک عدد، نقشه یا قرارداد خشک و خالی نیست؛ بلکه هر پروژه پیش از آنکه روی کاغذ بیاید، در ذهن هضم و زیسته شده است. وسعت، پیچیدگی، فشار، کمبود و بحران؛ هیچ‌کدام مانع محسوب نمی‌شوند، چون اساساً برای شرایط ایده‌آل زندگی و کار نمی کنم؛ بلکه برای عبور از شرایط سخت خود ساخته شده‌ام. جایی که دیگران متوقف می‌شوند، تازه حرکت به جلو را آغاز می‌کنم.

آبمواسپاد فقط یک شرکت نیست؛ سازمان آبمواسپاد همچون فرزندی است که با وسواس بزرگ شده است، با انضباط تربیت شده و اولویت اصلی و همواره من بوده است. انرژی که در درون دارم از «عشق» سرچشمه می‌گیرد؛ عشق به آبمواسپاد، عشق به ایران و آبادی و سرزندگی هر دو و ایمان قلبی به کارآفرینی و ایجاد شغل برای همشهریان و هم وطنانم! این‌ها محرک‌های هر روزه‌ من هستند. از روز اول نیت کرده‌ام که این وجود فانی را که رو به زوال است، وقف کار خوب، وقف ساختن و وقف آبادانی کنم.

مدیریت را این گونه تعریف می کنم: ایستادن وقتی دیگران عقب می‌کشند، تصمیم گرفتن وقتی فضا مبهم است و مسئولیت‌پذیری دقیق وقتی که هزینه دارد. من اینجا نیستم که فقط پروژه تحویل بدهم؛ اینجا هستم که اثر داشته باشم، اعتبار بسازم و چیزی ماندگارتر از خودم به‌جا بگذارم. تا زمانی که نفس دارم، این مسیر ادامه دارد...

فلسفه تعامل با سازمان و برند کارفرمایی
تخصص اصلی من، ایستادن در دل بحران، حل مسئله‌های سخت، پیش‌بردن پروژه‌ها با حداقل منابع و ساختن پلی از اعتماد میان تمام ذی‌نفعان است. در طوفان‌ها، پیش از هر چیز آرام می‌مانم؛ چرا که باور دارم آرامش، قدرتمندترین ابزار رهبری است. با اطمینان تصمیم می‌گیرم و این اطمینان را به رگ‌های گروهم تزریق می‌کنم تا همه بدانند: «این پروژه بزرگ‌تر از ما نیست». به همکارانم شأن می‌دهم، به حضورشان وقار می‌بخشم و تلاش می‌کنم آن‌ها را به رهبرانی خودساخته تبدیل کنم. همیشه و در هر شرایطی هوای گروهم را دارم؛ چون می‌دانم وقتی آدم‌ها احساس امنیت و ارزش کنند، با تمام وجود برای سازمان می‌ایستند.

لایه‌ انسانی، علایق و آن درس ماندگار
علایقم بسیار وسیع‌تر از یک فهرست ساده از سرگرمی‌هاست. از شنا و فوتبال گرفته تا پیاده‌روی‌های طولانی شبانه؛ همان لحظات ساکتی که خیابان‌ها خالی است و فقط خودم هستم و فکرهایم! در واقع اکثر تصمیم‌های مهم زندگیم در همین پیاده‌روی‌ها گرفته شده و بزرگ‌ترین ایده‌هایم در آن سکوت متولد شده‌اند. موسیقی آرامش و نظم ذهنیم را تقویت می کند، کتاب تمرینی است برای عمیق‌تر دیدنم و فیلم و سریال زاویه دید جدید برایم به ارمغان می آورد. اما در کنار همه این‌ها، نشستن با خانواده و رفقای قدیمی برایم مثل یک استراحت حیاتی در وسط یک نبرد سنگین است؛ معتقدم آدم باید گاهی فقط بخندد، بدون هیچ دلیلی!

این خاطره قدیمی همیشه در گوشه‌ ذهنم هست: نوجوان بودم و عاشق شنا، اما هرچه تمرین می‌کردم یاد نمی‌گرفتم. تا اینکه یک روز دوستانم تصمیمی جدی برای کمک گرفتند و مرا مستقیماً به قلب یک رودخانه عمیق پرتاب کردند! آن‌قدر آب خوردم که فهمیدم فقط دو راه دارم: یا غرق شوم، یا یاد بگیرم. من یاد گرفتم؛ و آن روز آموختم که حتی وسط طوفان فقط یک قانون وجود دارد: «هر طور شده روی آب بمان!» سال‌ها بعد در دوران دانشجویی، آن‌قدر در شنا حرفه‌ای شدم که طول استخر را دوبار بدون نفس کشیدن زیرآبی می‌رفتم. تشویق رفقا طوری بود که انگار رکورد جهانی زده‌ام، اما اصل ماجرا برای من آن مدال‌ها و تشویق‌ها نبود؛ اصل ماجرا «اعتماد به توان ادامه دادن» بود.

در مسیر حرفه‌ای و زندگی، درس آن خاطره هنوز پابرجاست. در پروژه‌ها و بحران‌ها، یا می‌تونی بترسی و غرق شی، یا قوی بمانی و جلو بری. من در تمام این سال‌ها یک رویکرد را حفظ کرده‌ام: از حق خودم می‌گذرم تا آرامش آدم‌های اطرافم باقی بماند. هوای اطرافیانم را دارم، چون باور دارم اقتدار واقعی این است که دیگران کنارت احساس امنیت کنند، نه اینکه از تو بترسند.